سبد خرید
0 عدد - 0 ﷼
سبد خرید شما خالی است!
محصولات شما قیمت

قیمت پایه: 150000 ﷼
تخفیف:
تعداد

سلام به معصومه مهربان، هر روز که از خانه بیرون می آیم نگاهم به گنبد زیبای خواهرتان می افتد. خم می شوم و سلام می دهم. این از بهترین چیزهایی است که شما به من داده اید. حالا من هم دوست دارم این کتاب را به شما هدیه کنم تا آن را به خواهرتان، معصومه ...

قیمت پایه: 100000 ﷼
تخفیف:
تعداد

عباس! ی علامت بینمون بذاریم وقتی میریم شناسایی سنگرای دشمنهمدیگر رو گم نکنیم؟ صدای حیوان یا پرنده بهتره! صدای چه حیوونی باشه؟ از بین تاریکی صدای جیرجیرک بیرون می دهیم صدای جیرجیرک هم خوبه، شنیدی؟ عباس مکث می کند ومی گوید: جیرجیرک نه نشنیدم! گوش ...

قیمت پایه: 140000 ﷼
تخفیف:
تعداد

رییس پاسگاه از کوره در رفت و مثل یک معلم عصبانی داد زد: تو غلط می کنی، تو به گور پدرت می خندی، مگر دست خودت است؟ اصلا تو خودت یک پا شورشی هستی...یک پرونده هفت منی برایت درست می کنم و میفرستمت شهر، باید بروی زندان و آب خنک بخوری و کیف کنی! مردک کثیف ...

قیمت پایه: 125000 ﷼
تخفیف:
تعداد

مامور چاق دستی به سبیلش کشید و گفت: نخیر ما اینجا چیزی کاسب نیستیم. خدا به شما هم عقل درست و حسابی عطا کند و خودش دستش را بلند کرد و گفت: الهی آمین. مامورها راه افتادند. چندقدمی دور نشده بودند که پدربزرگ داد زد: جاوید باد شاهنشاه! ناگهان مامور ...

قیمت پایه: 90000 ﷼
تخفیف:
تعداد

چشم هایم را که باز می کنم دست های بزرگ و قهوه ای بابا را توی دست هایم میبینم. چشم هایش سمت پنجره بسته اتاق است. به من نگاه نمی کند. فرصت خوبی است تا نگاهش کنم. چشم هایش خسته هستند. صورتش زرد شده و موهایش تنک تر از قبل به نظر می رسند. ته ریش سفیدی ...

قیمت پایه: 65000 ﷼
تخفیف:
تعداد

ناگهان ماشین ارتشی به مادر رسید و ایستاد. چهار نفر مرد نظامی توی آن بودند. یک راننده، دو سرباز و یک فرمانده. سرباز ژ3 اش را گرفت طرف مادر و به فرمانده اش گفت: بزنم استوار؟ فرمانده که مردی قد بلند و چاق بود با اخم به مادر نگاه کرد . از غصه و ترس خیس ...

قیمت پایه: 60000 ﷼
تخفیف:
تعداد

با هیجان پرسیدم: کی فرار کردی؟ خندید و رفت لب حوض. صورتش را شست و جواب داد: فرار کردند. آزادم نکردند.بابا ناگهان پرسید: پس مادرت؟ ننه جان؟ تا آمدم طرف پشت بام را نشان بدهم دیدم مادرم مثل مجسمه ها در کنار راه پله ایستاده و زل زده به بابا...

قیمت پایه: 60000 ﷼
تخفیف:
تعداد

ننه جان با بی حالی پرسید: شیرینی عروسیه؟ مادر جواب داد. نه ننه جان! الان پیش پاسبان احمدی بودم به من گفت: شوهر شما زنده و سالم است. قرار شد فردا نشانی اش را بگیرد. بعد ما را ببرد ملاقات. پاسبان احمدی می گفت: من خودم او را دیده ام. من جیغ زدم و از جا ...

قیمت پایه: 60000 ﷼
تخفیف:
تعداد

شب ننه جان که خواب بود، مادر درباره بابا و سرنوشتش صدجور حرف زد و آخر سر هم زد توی سر خودش و گفت: ای داد بیداد ،می ترسم سر به نیست شده باشد! نکند با هلی کوپتر او را توی دریاچه نمک انداخته باشند!خدایا...! ننه جان را کم داشتیم حالا مادر پایش را کرده ...

قیمت پایه: 60000 ﷼
تخفیف:
تعداد

نانوا که یک مرد غریبه بود از من پرسید: از کجا آمده ای؟ گفتم: قم!! خندید و یک اعلامیه ی مچاله شده را نشانم داد و گفت: پس لابد می دانی که این اعلامیه ها از کجا به اشتهارد آمده؟ گفتم: چی؟ من؟ نه من چیزی نمیدانم! او خندید و آن اعلامیه را تا کرد. زیر ...

قیمت پایه: 60000 ﷼
تخفیف:
تعداد

در ورودی اشتهارد چندتا سرباز ایستاده بودند. رنگ همگی مان پرید، مخصوصا مادر که چهارچشمی نگاه شان میکرد. اتوبوس ترمز کشید اما ننه جان از خواب نپرید. راننده چاق کلاه شاپویش را برداشت با دست مال ابریشمی سر و گردنش را خشک کرد و از پشت شیشه ی نیمه باز از ...

قیمت پایه: 60000 ﷼
تخفیف:
تعداد

درباره به نشر

تماس با ما

  • آدرس
    مشهد مقدس، بلوار سجاد، خیابان میلاد، انتشارات به نشر
  • تلفن
    شماره پشتیبانی سایت : 05138511136
    شبکه های اجتماعی : 09027652008
بالا